آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد، مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:
"مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند"
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
آرایشگر گفت
:
"
آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
"
مشتري گفت دقيقا همين است
و رنج در دنيا وجود دارد
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد
:: موضوعات مرتبط:
داستان های کوتاه ,
,
:: بازدید از این مطلب : 267
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5